X
تبلیغات
رایتل

شبهای روشن... بامدادخمار!

1384/04/23 ساعت 10:27

دیروز رفتم پردیس. مدتها بود ریخت نحسش رو ندیده بودم. همون طور که حدس می زدم دو تا از درسهام رو با نمره های خیره کننده ای افتاده بودم! ولی عین این دختر دبیرستانیا حتی یه کوچولو عذاب وجدان هم نگرفتم. اصلا انگار دلم خنک شد! خیلی باحاله از درسایی که ازشون متنفری بیفتی! انگار دارم تلافیش رو سر خودم در میارم که از رشته ام متنفرم... اه بی خیال. به قول یه بنده خدایی نمیشه که همه اش از درس و دانشگاه گفت.

دیشب شبهای روشن رو برای چندمین بار دیدم؟ حسابش از دستم در رفته. نمی دونم چرا هر وقت این فیلمو می بینم همین جوری الکی یاد بامداد خمار میفتم! (فکر کنم نصف ایران این کتاب رو خونده باشن!) جفتش رو اعصاب آدم راه میره. وقتی فقط 12سالم بود و چیزی از عشق و عاشقی سرم نمی شد خوندمش. شب تا صبح بیدار بودم و یکریز می خوندم و شاید گریه هم می کردم! نمیگم همین الان پا شو برو بخونش چون می دونم داری تو دلت صد تا فحش بارم می کنی که آدم اینقدر سطحی نگر میشه؟! میشه ها! امتحان کن میشه... هر بار از جلوی کتابفروشی رد میشم مورمورم میشه که بخرمش و دوباره بخونمش اما می ترسم سطح توقعاتم اینقدر بالا رفته باشه که از انتخاب 12 سالگییم پشیمون بشم. میگم بذار این تصویر همین جوری بمونه اصلا خدا رو چه دیدی؟ شاید همین روزا خریدمش و دوباره خوندمش... اگه این شماره ی 40چراغ رو اینقدر بادقت نخونده بودم یاد بامداد خمار هم نمیفتادم.

ما مثلا این روزا عروسی داشتیم . امشب هم طبق قرار قبلی باید شب حنابندون باشه . کارتهای عروسی همه شون روی هم تلنبار شدن و همینه که اعصاب آدمو خرد می کنه.

del.icio.us  digg  newsvine  furl  Y!  smarking  segnalo