X
تبلیغات
رایتل

Badluck

1384/08/01 ساعت 10:46

 

وقتی سر کلاس خاکشناسی استاد محترم با دل و جون داره تفاوت بین بافت خاک و ساختمان خاک رو توضیح میده و من عین موجودات از هفت دولت آزاد کتاب جیبی سهراب سپهری خواهرم رو (که یواشکی ازش کش رفتم!) جلوی روش باز می کنم و می خونم، نه خجالت می کشم نه عذاب وجدان می گیرم نه ازش می ترسم.. (راستی وجدان چی بود؟!)


 


... عین 6_5 سال پیش که هفته ای یه رمان از کتابخونه ی مدرسه مون امانت می گرفتیم و 8_7 نفری نوبتی می بردیمش زیر نیمکت و می خوندیم.. (بامداد خمار رو اینجوری خوندیم! 7 نفری) و از شانس بد یا خوب من، همیشه زنگ زبان انگلیسی نوبت من و دوست جون بود و همیشه به جاهای حساسش که می رسیدیم، لو می رفتیم.. خوبیش این بود که ما اون سال سه تا معلم زبان عوض کردیم و یک ماه هم اصلا معلم نداشتیم که بخواد دستمون براش رو شه!

 

ولی آقای بهرامی، خانم قیطاسی و خانم عودچی.. باور کنید ما دخترهای شروری نبودیم. من و دوست جون فقط کمی بدشانس بودیم!

 

del.icio.us  digg  newsvine  furl  Y!  smarking  segnalo